![]() |
![]() |
|
|
مادرم ای همه ی هستی من،
بار دیگر ای کاش، کودکی میبودم، غرق آغوش تو ای خلقت زیبای خدا.. زیر باران نوازشگر دستان تو میرفتم باز، تا فراسوی زمین تا خود عرش خدا.. کاش میشد برگشت به شب لالایی تو، یا که بیداری تو، سر هرلحظه ی بیماری من، کاش کودک بودم... تا بگریم و تو برگونه ی من بوسه زنی، وبخندی برمن، که همین زیبایی ست، که همین خوشبختی ست...
شعر از دوست عزیزم ن.صدارت.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 12:19 توسط دختربچه |
|
|
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی،
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی کاهش جان تو من دارم و میدانم، که تو از دوری خورشید چه ها میبینی تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من، سر راحت ننهادی به سربالینی هرشب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک، تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند، امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی من مگر طالع خود در تو توانم دیدن، که تو هم آیینه بخت غبارآگینی باغبان خار ندامت به جگر می شکند، برو ای گل که سزاوار همان گلچینی نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید، که کند شکوه ز هجران لب شیرینی تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان، گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد، ای پرستو که پیام آور فروردینی اگر آیین محبت باشد، چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 0:4 توسط دختربچه |
|
|
خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز
هرطرف میسوزد آتش پرده ها و فرشها را تارشان با پود. من به هرسو می دوم گریان، در لهیب آتش پردود. وز میان خنده هایم تلخ، وخروش گریه ام ناشاد، از درون خسته ی سوزان، میکنم فریاد... خانه ام آتش گرفته ست آتشی بی رحم، همچنان میسوزد این آتش، نقشهایی را که من بستم به خون دل، بر سر و چشم در و دیوار، در شب رسوای بی ساحل. وای برمن، سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم به دشواری، در دهان گود گلدانها، روزهای سخت بیماری. از فراز بامهاشان شاد دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان برلب بر من آتش به جان ناظر. در پناه این مشبک شب. من به هرسو میدوم گریان از این بیداد. میکنم فریاد... وای بر من همچنان میسوزد این آتش آنچه دارم یادگار دفتر و دیوان؛ و آنچه دارم منظر و ایوان. من به دستان پر از تاول این طرف را میکنم خاموش، وز لهیب آن روم از هوش. ز آن دگر سو شعله برخیزد، به گردش دود. تا سحرگاهان، که میداند، که بود من شود نابود. خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر، صبح از من مانده برجا مشت خاکستر؛ وای، آیا هیچ سربر میکنند از خواب، مهربان همسایگانم از پی امداد؟ سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد. میکنم فریاد... (مهدی اخوان ثالث) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 23:41 توسط دختربچه |
|
|
خدایم! چرا از من روی گردانده ای؟
از چه رو با دلم به آشتی ننشسته ای؟ دیدگانم از اشک شوق لبریز است. قلبم،این زخمی اندوه هنوز تو را می خواند، اما تو روی از من نهان می داری. روزها خورشید را نظاره می کنم، شب ها هر ستاره را می نامم، با گل ها سخن می گویم، اما تو همچنان روی از من پوشانده ای. معبودم! مرا از عمق این حزن گرانبار بخوان، تا با بالهای عشق به سویت پر گشایم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:46 توسط دختربچه |
|
|
آی خدا دلگیرم ازت ،آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و ،عمرم و می گیرم ازت آی خدا من یه بنده ام ،یه بنده زار و ذلیل تقدیر من زشته خدا ،تو دیگه حالم و نگیر خدای من ،من خسته ام ،ببین که سرد دست من بشنو صدام و ای خدا ،من منتظر نشسته ام بگو چرا حقم اینه،بگو که آروم بگیرم دلم شکسته ای خدا ،نذار که تنها بمونم آخه منم یه آدمم ،حقمه زندگی خدا نگو که حکمت همینه ،دلم شکسته ،ای خدا همه میگن خواست خداست ،همه می گن صبرت بده من میگم اما ای خدا ،جواب حرفام و بده بیا یه شب به خواب من ،بگو و دستام و بگیر بیا یه شب کریمی کن ،سردی شبهام و بگیر چه خوب بودش اون زمونا ،من بنده و تو تک خدا از رحمتت می ریخت خدا ،تو زندگیم صلح و صفا شبای خوب،روزای خوب ،زندگی خوب،خدای خوب خوبی همیشه مال توست ،من از تو دورم، ای خدا وای نکنه خدای من ،تو می گی،من نمی شنوم تو می گی و داد می زنی ،من پرتم و غرق ریا تو می خوای و پل می زنی ،من می شکنم،پر ادعا وای نکنه تو این روزا ،که از تو مونده ام جدا غمگین شدی از دستم و ،برام کشیدی نقشه ها خواستی منو آدم کنی ،روحم و بارور کنی خواستی که من یاد بگیرم ،سختی دنیا ببینم شاید برام هدیه داری ،بعد از تموم این غما تقصیر من شد ای خدا ،زود بود قضاوتم ،شما ببخش اگه شد روح من ،لحظه ای ازخواستت جدا ببخش که من برگشتم از ،خودم به سوی کبریا یادته یک شبی،خدا ،دادم قسم بزرگیتو که شد دلم تسلیم تو ،بستم به قسمتت،خدا وای که نتونستم، نشد ،که پای قولم بمونم باختم ولی باز می سازم ،خونتو تو دلم،خدا تقدیر من دست منه ،اجازشم به دست توست زشتی نداره زندگی ،وقتی به دست و خواست توست اگه که گفتم بد و زشت ،تقصیر چشمای منه ورنه خدای مهربون ،طرح های زشت نمی زنه (شعر از دوست عزیزم ف.نیکروی)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:43 توسط دختربچه |
|
|
در قلبی پاک و متواضع،
در ذهنی مقدس و روشن، معبود را نظاره کن! چرا به دور و نزدیک می شتابی؟ درونت باغی است زیبا و پربار که در آن، بلبلان طرب نام معبود را می خوانند. دیگر به دریاهای دور سفر نکن، در خانه ی دلت معبود منتظر است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:24 توسط دختربچه |
|
|
چه کسی عشق مرا می شناسد؟
پس ای قلب من ترانه بخوان! از درگاه نیلوفرین خدا بخوان، از آن که فراسوی اعصار است، از آنکه در زمین و آسمانهاست. قلب من دیگر سرگردان مباش، از عشق او بخوان! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:49 توسط دختربچه |
|
|
ای عابد!
بدان که زندگی رنج است. رنج از ظلمت خواسته ها بر می آید، و خرد همانا گذشتن از خواسته هاست. پس بدون وابستگی، کارهایت را به انجام رسان. راه عشق را بپیما و به کسانی که تنها و تهیدست هستند، و در این دنیای اشک و رنج، یاری و مرهمی می طلبند، دست کمک بگشا. متبرکند کسانی که در می یابند، زندگی صور گوناگونی دارد که همگی در گذرند، اما خود زندگی پا برجاست. متبرکند کسانی که عزم کرده اند، ضعفا و نیازمندان را نیرو و آسایش بخشند، و بر خردی پاک دست یابند. متبرکند کسانی که با مهر و ملایمت، با دیگران سخن می گویند، از کلمات تلخ روی برمی گردانند، و در کلامشان نشانی از نفرت و خشم نیست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:8 توسط دختربچه |
|
|
امشب،
خواب به چشم من راه نمی برد ! مهتاب، دیگر سروربخش شب های انتظارم نیست. بی قرار و دلخسته ام، زیرا که معبودم را نمی یابم. همه دیوانه ام می پندارند، آری، دیوانه ام ! و فقط تو می دانی که از چه رو دیوانه ام... . من دیوانه ی آنم که زندگی و مرگم، در دستان مقدسش قرار دارد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:49 توسط دختربچه |
|
|
نمی توانیم آنگونه که دیگران می گویند، باشیم.
باید به خود گوش فرا دهیم. جامعه، خانواده، دوستان و همراهان، هیچ یک نمی توانند بگویند که چه کنیم. تنها ماییم که می دانیم و تنها ماییم که می توانیم، آنچه برای ما نیکوست در پیش گیریم. پس هم اکنون، آغاز کن. باید سخت بکوشی، باید از سدهای بسیار گذر کنی، ناگزیری با قضاوت مردم بسیاری روبه رو شوی، و ناگزیری که لاقید پیشداوری هایشان را نادیده بگیری، اما... هر آنچه که می خواهی می توانی بدست آری، اگر چنان که باید بکوشی، پس بی درنگ آغاز کن! و زندگی را آنگونه که اندیشیده ای بدست خواهی آورد. و به آن عشق خواهی ورزید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:38 توسط دختربچه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 اردیبهشت 1388 |
|
RSS
|